حرف های دل غم دیده

حرف های دل

ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺑﻨﻮﯾﺲ

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻋﺸﻖ، ﺍﻣﯿﺪ

و ﻫﺮ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎ ﻫﺴﺖ

ﮔﻞ ﻣﺮﯾﻢ، ﮔﻞ ﺭﺯ

ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﯾﮏ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻭﺻﺎﻝ

ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎ ﺑﻨﻮﯾﺲ

ﺍﺯ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﯾﮏ ﻏﻨﭽﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ

ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﮐﻪ ﭼﻮ ﯾﺎﻗﻮﺕ ﻭ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺳﺮخ است

ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺍﺯ ﻟﺒخند

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﮐﻪ پر ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ

ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ...

ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺲ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ …

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:53 توسط فاطی|

پروانه ها خبر آوردند

نامه های عاشقانه ی تو با او

از لای شعرهای من کپی می شود

بیخیال

ناراحت نمی شوم

دل است دیگر

پروانه ها می گویند فردا

اتفاق جالبی می افتد...

پس بیا به چیزهای خوب فکر کنیم

به چیزهایی که دل می خواهد

مثلا

تو به اولین بوسه او 

من به اولین نگاه تو....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 9:56 توسط فاطی|

مردها خیلی هم خوبند...

دوست داشتنی و مهربان...

عاشق محبت واقعی...

گاهی وقت ها مثل یک بچه از ته دل خوشحالند...

و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...

اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند... تعدادیشان درد کشیده اند...

و خیلی ها غم هایشان را در وجودشان ریخته اند...

خیلی از اشک ها نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد...

مردها تنها میروند و قدم میزنند تا یادشان نرود قدم هایشان چقدر باید محکم باشد...

همان هایی که اگر عاشق شوند برایت شاملو میشوند... ،

بیستون میکنند...

و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...

 آری این ها مرد هستند...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 8:18 توسط فاطی|

پنجره ات را باز كن:

جيره ى شهريورت دارد به اتمام مى رسَد،

هوا دلش هواىِ عاشقى كردن مى خواهد،

هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،

از قدم زدن كنار ساحل خسته شده است،،

بگذار باد پاييزى بر طره ى موهايت بوزد،

اجازه ده كه بارانِ پاييز وجودت را خيس كند،

نترس، چتر لازم نيست: اعتماد كن،

خودت را به باران بسپار ،

دستانت را باز كن،

سرت را رو به آسمان نگاه دار،

بگذار قطرات باران خيسىِ چشمانت را بشويد،

نفس بكش،در ميان پاييز نفس بكش،

بس است گرما،بس است بى بارانى و بى بادى،

كه گفته است پاييز غم گين است؟

وقتى كه صداى برگ هايش ،در زير پاى توست؟

وقتى كه وزش بادش لاى موهاى توست؟

وقتى كه تلفيق رنگ هايش،به هارمونىِ گونه هايت نزديك

است...
پاييز خوب است،،

پاييز عاشق است،،

عاشقى كن،پنجره ات را به رويش باز كن،

"هوا هم هوايى شده است،دلش عاشقى مى خواهد"

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 23:41 توسط علی , فاطمه|

چقدر اين حرف سيمين دانشور قشنگه که ميگه :

هر وقت و ساعت که ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ " ﯾﮏ "زنﺭﺍ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﮯ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ که

ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﮮ " ﯾﮏ زن " ﻣﺮﺩ " ﺑﺎﺷﮯ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﺯﻥ " ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

زن " ﺗﻮﺟﻪ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ " ﭘﺎﮎ " ﺑﺎﺷﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﻭﻗﺘﯽ زنى ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺍﺩ

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ " ﻋﺸﻖ " ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﮯ ﻧﻪ ﺑﺎﻫﻮﺱ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪ

ﺩﻝ " ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﺴﺮﺍ " ﻧﯿﺴﺖ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ فهميدى

زن شکننده و حساس است

انوقت ميتوانى نام خودت را بگذارى " مرد "

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 1:39 توسط فاطی|

رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگـیش فهمید

از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار

از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش

از خجالتش برای بوسـه گرفتن

زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد

شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد

که دستانش را بگیری …..!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 23:31 توسط علی , فاطمه|

روزی که نگاهمان در هم اميخت ،

می خواستم بگويم که…..

اما سکوت کردم

حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی

دوست ندارم بگويم ، دوستت دارم

دوست دارم ، درک کنی ، که دوستت دارم

تو اي محبوب من

بدان که سکوت من پر از راز ناگفته بود

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 0:57 توسط علی , فاطمه|

❣ اسمش دختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر است ❣ 

همان کسی که نمیتواند از ساعت 8 شب بیرون باشد...

همان کسی که استادیوم فوتبال رفتن برایش ممنوع استــــ...

همانی که اختیارش دستِ مرد استــــ...

همانی که نباید بلند بخندد...

همانی که ماشینها برای سوار کردنش کنار خیابان صفــــــ میکشند...

همان کسی کـهــــــ...

!...بس کنید دیگر...!

دنیا را برایشان جهنم کرده اید...

دختری که هروقت ناراحت بوديُ فکرت مشغول بود,,,کافیه بهش زنگ بزنی تا آرومت کنه...

دختری که چیزی که پوشیدی یا مدل موهات یا هیکلت واسش مهم نیستــــــ...

حتی با ته ریشُ قیافه خستت بازم محکم دستتو میگیره تا بهت اعتماد به نفس بده...

دختری که وقتی حوصلشو نداریُ باهاش بد حرف میزنی,,,جای اینکه اونم باهات بد حرف بزنهـــ...

فقط صداشو آرومتر میکنهُ میگه...

باشه...هرطور تو بخوای

دختري ك همه جوره تو رو ميخاد حتي ب ديگري فكرم نميكنه

اینارو اگه قدرشونو ندونین حتی بهتون اعتراض نمیکنن

...فقط از درون میشکنن... ﻭ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺮﻥ!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:39 توسط فاطی|

همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد … …
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد …
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران تنگ است
همیشه باید کسی باشد همیشه…!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 0:50 توسط علی , فاطمه|

دوست خوبم .....

لباساي رنگي رنگي و شاد بپوش

حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو.

زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن !

هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !

توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!

بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!

آب نبات چوبی لیس بزن !

تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن

برو استخرو ماساژ و لذت ببر

قاصدک بگیرو آرزو کن، آرووووم فوتشون کن !

ارايش كن و لاك بزن وبعد با ي اهنگ شاد برقص

قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن

همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی

فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :

هر جا وایسی و دچار روزمرگي بشي ، مُردی...!

بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله !

برای خسته شدن خییییییییلی زوده !

بذار هركي هرچي دوس داره فكر كنه... بيخيااااال.... تو شاد باش

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 0:35 توسط فاطی|

افروخته یک به یک سه چوبه ی کبریت در دل شب
نخستین برای دیدن تمامی رخسارت
دومین برای دیدن چشمانت
آخرین برای دیدن دهانت
و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت می فشارم.

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 1:15 توسط فاطی|

زندگی جیره مختصری است ...
مثــل یک فنجان چای ،
و کنارش عشق است ،
مثل یک حبه ی قـــند ،
زندگی را با عشــــــق ،
نوش جان باید کــــــرد ...!

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 22:50 توسط فاطی|

ﺁﻏــﻮ ش ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ تــو ﺟـــــــﺎ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﺍﮔﺮ ﺧـــــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ
ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ
تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾـــــــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـــــــﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ...
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽ ..

.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 15:3 توسط فاطی|

وقتی دلت میگیرد ...

جلوی آیینه می ایستی ...

رژ لب میزنی... کمی عـــــــطر...

نیش خندی میزنی به خودت...

به دلتنگی هایی که برایشان نقاب میدوزی ...

لباس رنگی ات را میپوشی ..

موهایت را می بندی ..

چند دانه ای مروارید به بغض هایت می

آویزی

در آخــــــــــــر آنقــــــــــدر زیبـــــــــــــا میشوی

کـــــــــــه همه شــــــــــک میکنند دلتنگ ترین زن دنیایی...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 20:39 توسط علی , فاطمه|

در زندگی نه گل باش که اسیر خاک شوی

و نه باران باش که به خاک بیفتی

خاک باش که گل از تو بروید و باران بخاطر تو ببارد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 14:45 توسط فاطی|

خودت باش...
کسی هم خوشش نیومد,نیومد
اینجا مجسمه سازی نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 2:23 توسط فاطی|

 

قابل توجه بعضیاا
دقت کن
ﺩﺧﺘـﺮﯼ ﻧﯿﺴـﺘـﻢ ﮐـﻪ ﺧﻄﺎ ﮐـﻨﻢ !
ﺯﻧـﺎﻧﮕــﯽ ﻭ ﻣـﺤـﺒـﺘﻢ ﺭﺍ
ﺑـﺎ ﻫـﺮ ﻣــﺮﺩﯼ ﺗﻘﺴـﯿﻢ ﻧﻤـﯽ ﮐﻨﻢ
ﻋﺸـﻘﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺧــﺎﺹ ﯾﮑـــ ﻧـﻔﺮ ﺍﺳــﺖ .
ﻏـﺮﻕ ﻋـــــﺸــــــﻖ ﺧﻮﺍﻫــﻢ ﮐﺮﺩ
ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺎﺹ ﻣﻦ ﺑﺎﺷـﺪ
ﻃــﻮﺭﯼ ﮐـﻪ ﺑـــﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺷـﻮﺩ ﺍﺯ ﻋـﺸﻖ،
ﺳــﯿﺮﺍﺑــ ﺷـﻮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔـــﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﺗﺎ ﺟــﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺳـﻬﻢ ﺍﻭﺳـﺘ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 0:29 توسط فاطی|

گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند…
از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت بند آن باشد که بگویی:
مگه دستم بهت نرسه..

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 1:22 توسط فاطی|

ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﭼــﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﺎﻧﯽ ؟ !

ﺍﺯ ﻧﺒـــــﻮﺩﺕ ؟

ﺍﺯ ﺗﻨـــــﻬﺎﯾﯽ ؟

ﺍﺯ ﮔـــــﻢ ﺷﺪﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺩﻣﮏ ﻫﺎ ؟

ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺎﻧــﯽ ﮐﻪ ﺍﮔـﺮ ﻧﺒـﺎﺷـﯽ ﮔـﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ ﻭ ﻣﯿﻤﯿــﺮﻡ ؟ !

ﺁﺥ ﮐﻪ ﭼﻘــﺪ ﺗﻮ ﺳـﺎﺩﻩ ﺍﯼ ...

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧـﯽ ﮐﺴـﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷــﺪ ﺩﯾﮕــﺮ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﺪ ...

ﺍﮔــﺮ ﺗﻤـﺎﻡ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟـﺎﯼ ﺧـــــﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ ...

ﺻــﺮﻑ ﺁﺩﻡ ﺷــﺪﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮑــﺮﺩﯼ ، ﺍﻻﻥ ﻗﯿﻤـﺖ ﺍﻧﺪﮐــﯽ ﺩﺍﺷﺘـﯽ ...

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﯾﮕــﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﺸـﺘﺖ ﻓﮑـﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃـﺮﺍﺗـﺖ ...

ﻫﺮﺷـﺐ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺑﻐـﺾ ، ﺧﺎﻃـﺮﻩ ، ﻗــﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﻘﻀﺎ ﺭﺳﯿـﺪﻩ ...

ﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ...

ﺗﺎ ﺳﻔــﻮﺭ ﺑﺒﺮﺩ ... ﺑﺒﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ... ﺷﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺵ ﺑﺨــﻮﺭﺩ ...

ﺩﯾﮕــﺮ ﻭﻗـﺘﯽ ﺍﺳﻤﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨـﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ...

ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼـــﻪ ﺗﺠـــﺮﺑﻪ ﯼ ﻣﺴﺨـﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯼ ...

ﻭ ﻣﺴﺨــﺮﻩ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﯼ ﮔﺰﺍﻑ ﻋﻤــﺮﻡ ﺭﺍ ﺻﺮﻓﺶ ﮐـﺮﺩﻡ ...

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕـﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺻﯿﻐــﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺩﺍﻏــﻮﻥ ...

ﭘﺎﮐﺘــﻬﺎﯼ ﺳﯿﮕــﺎﺭ ...

ﺫﻫــﻦ ﮐﺜﯿــﻒ ...

ﺷﮏ ﻭ ﺗﺮﺩﯾــﺪ ...

ﻭ ﻧﻔﺮﯾـــﻦ ﻫﺎﯼ ﻣــﻦ ...

ﺍﮔـﺮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕـﺬﺭﺩ ، ﺧﺪﺍ ﻧﻤﯿﮕــﺬﺭﺩ ..

ﺍﻟﺒﺘــﻪ ﺍﮔــﺮ ﻋﺪﺍﻟﺘــﯽ ﺑﺎﺷـــﺪ ...

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 2:22 توسط علی , فاطمه|

تو بُن‌بستی که هر سایه‌ش یه کابوسِ نمون پیشم

خودم تو وقتِ تنهایی شریکِ غصه‌هام می‌شم

شریکت نیستم وقتی که هر لحظه‌م یه آواره،

زمانی که نگاهِ من تو چنگِ شب گرفتاره

شریکت نیستم وقتی که چشمک می‌زنه خنجر،

تو فصلی که تنِ ققنوس می‌شه تسلیمِ خاکستر

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 0:6 توسط علی , فاطمه|

بـــاور کن 
آن قدر ها هم سخت نیست
فهمیدن اینکه
بعضی ها می آیند که 
نماننــد
نباشند
نبیـننـد
و تــو
اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها 
بهانه ای پیدا کنند
که بــــروند
دور شـــوند
که نـــمانند اصلا 
_
پس به دلت بسپار 
وقتی از خستگی هایِ روزگار
پناه بردی به هر کسی
لااقل
خوب فکر کن ببین
از سر علاقه آمده 
یا از سر ِ ... !!!
تا دنیایت پر نشود 
از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد !

نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:5 توسط علی , فاطمه|

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 23:59 توسط فاطی|

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 14:0 توسط فاطی|

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 2:8 توسط فاطی|

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 23:45 توسط فاطی|


آدم ها رو باید از روی منت هایی که وسط دعوا :

سر آدم میگذارند شناخت!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 23:26 توسط فاطی|

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:49 توسط علی , فاطمه|

هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد…

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج داری

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران تنگــ شده استــ

همیشه باید کسی باشد

همیشه....

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 23:16 توسط علی , فاطمه|

بیا تمامش کنیم….

همه چیز را….

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن….

نگران نباش….

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…

اما فراموشم کن…..

بخند… تو که مقصر نبودی…

من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…

میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است….

بیا به هم نرسیم…!!!!!

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 21:56 توسط علی , فاطمه|

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:55 توسط علی , فاطمه|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak