در زندگی نه گل باش که اسیر خاک شوی

و نه باران باش که به خاک بیفتی

خاک باش که گل از تو بروید و باران بخاطر تو ببارد



+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 14:45 توسط فاطی |



خودت باش...
کسی هم خوشش نیومد,نیومد
اینجا مجسمه سازی نیست...



+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 2:23 توسط فاطی |



 

قابل توجه بعضیاا
دقت کن
ﺩﺧﺘـﺮﯼ ﻧﯿﺴـﺘـﻢ ﮐـﻪ ﺧﻄﺎ ﮐـﻨﻢ !
ﺯﻧـﺎﻧﮕــﯽ ﻭ ﻣـﺤـﺒـﺘﻢ ﺭﺍ
ﺑـﺎ ﻫـﺮ ﻣــﺮﺩﯼ ﺗﻘﺴـﯿﻢ ﻧﻤـﯽ ﮐﻨﻢ
ﻋﺸـﻘﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺧــﺎﺹ ﯾﮑـــ ﻧـﻔﺮ ﺍﺳــﺖ .
ﻏـﺮﻕ ﻋـــــﺸــــــﻖ ﺧﻮﺍﻫــﻢ ﮐﺮﺩ
ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺎﺹ ﻣﻦ ﺑﺎﺷـﺪ
ﻃــﻮﺭﯼ ﮐـﻪ ﺑـــﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺷـﻮﺩ ﺍﺯ ﻋـﺸﻖ،
ﺳــﯿﺮﺍﺑــ ﺷـﻮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔـــﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﺗﺎ ﺟــﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺳـﻬﻢ ﺍﻭﺳـﺘ



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 0:29 توسط فاطی |



گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند…
از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت بند آن باشد که بگویی:
مگه دستم بهت نرسه..



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 1:22 توسط فاطی |



ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﭼــﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﺎﻧﯽ ؟ !

ﺍﺯ ﻧﺒـــــﻮﺩﺕ ؟

ﺍﺯ ﺗﻨـــــﻬﺎﯾﯽ ؟

ﺍﺯ ﮔـــــﻢ ﺷﺪﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺩﻣﮏ ﻫﺎ ؟

ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺎﻧــﯽ ﮐﻪ ﺍﮔـﺮ ﻧﺒـﺎﺷـﯽ ﮔـﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ ﻭ ﻣﯿﻤﯿــﺮﻡ ؟ !

ﺁﺥ ﮐﻪ ﭼﻘــﺪ ﺗﻮ ﺳـﺎﺩﻩ ﺍﯼ ...

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧـﯽ ﮐﺴـﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷــﺪ ﺩﯾﮕــﺮ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﺪ ...

ﺍﮔــﺮ ﺗﻤـﺎﻡ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟـﺎﯼ ﺧـــــﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ ...

ﺻــﺮﻑ ﺁﺩﻡ ﺷــﺪﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮑــﺮﺩﯼ ، ﺍﻻﻥ ﻗﯿﻤـﺖ ﺍﻧﺪﮐــﯽ ﺩﺍﺷﺘـﯽ ...

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﯾﮕــﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﺸـﺘﺖ ﻓﮑـﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃـﺮﺍﺗـﺖ ...

ﻫﺮﺷـﺐ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺑﻐـﺾ ، ﺧﺎﻃـﺮﻩ ، ﻗــﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﻘﻀﺎ ﺭﺳﯿـﺪﻩ ...

ﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ...

ﺗﺎ ﺳﻔــﻮﺭ ﺑﺒﺮﺩ ... ﺑﺒﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ... ﺷﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺵ ﺑﺨــﻮﺭﺩ ...

ﺩﯾﮕــﺮ ﻭﻗـﺘﯽ ﺍﺳﻤﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨـﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ...

ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼـــﻪ ﺗﺠـــﺮﺑﻪ ﯼ ﻣﺴﺨـﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯼ ...

ﻭ ﻣﺴﺨــﺮﻩ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﯼ ﮔﺰﺍﻑ ﻋﻤــﺮﻡ ﺭﺍ ﺻﺮﻓﺶ ﮐـﺮﺩﻡ ...

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕـﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺻﯿﻐــﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺩﺍﻏــﻮﻥ ...

ﭘﺎﮐﺘــﻬﺎﯼ ﺳﯿﮕــﺎﺭ ...

ﺫﻫــﻦ ﮐﺜﯿــﻒ ...

ﺷﮏ ﻭ ﺗﺮﺩﯾــﺪ ...

ﻭ ﻧﻔﺮﯾـــﻦ ﻫﺎﯼ ﻣــﻦ ...

ﺍﮔـﺮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕـﺬﺭﺩ ، ﺧﺪﺍ ﻧﻤﯿﮕــﺬﺭﺩ ..

ﺍﻟﺒﺘــﻪ ﺍﮔــﺮ ﻋﺪﺍﻟﺘــﯽ ﺑﺎﺷـــﺪ ...



+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 2:22 توسط علی |



تو بُن‌بستی که هر سایه‌ش یه کابوسِ نمون پیشم

خودم تو وقتِ تنهایی شریکِ غصه‌هام می‌شم

شریکت نیستم وقتی که هر لحظه‌م یه آواره،

زمانی که نگاهِ من تو چنگِ شب گرفتاره

شریکت نیستم وقتی که چشمک می‌زنه خنجر،

تو فصلی که تنِ ققنوس می‌شه تسلیمِ خاکستر



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 0:6 توسط علی |



بـــاور کن 
آن قدر ها هم سخت نیست
فهمیدن اینکه
بعضی ها می آیند که 
نماننــد
نباشند
نبیـننـد
و تــو
اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها 
بهانه ای پیدا کنند
که بــــروند
دور شـــوند
که نـــمانند اصلا 
_
پس به دلت بسپار 
وقتی از خستگی هایِ روزگار
پناه بردی به هر کسی
لااقل
خوب فکر کن ببین
از سر علاقه آمده 
یا از سر ِ ... !!!
تا دنیایت پر نشود 
از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد !



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:5 توسط علی |





+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 23:59 توسط فاطی |



ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 14:0 توسط فاطی |





+ نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 2:8 توسط فاطی |



زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 23:45 توسط فاطی |




آدم ها رو باید از روی منت هایی که وسط دعوا :

سر آدم میگذارند شناخت!!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 23:26 توسط فاطی |



من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:49 توسط علی |



هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد…

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج داری

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران تنگــ شده استــ

همیشه باید کسی باشد

همیشه....



+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 23:16 توسط علی |



بیا تمامش کنیم….

همه چیز را….

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن….

نگران نباش….

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…

اما فراموشم کن…..

بخند… تو که مقصر نبودی…

من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…

میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است….

بیا به هم نرسیم…!!!!!



+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 21:56 توسط علی |



پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.



+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:55 توسط علی |



ما در هيچ حال
قلب هايمان خالي از غم نخواهد شد
چرا که غم
وديعه يي ست طبيعي که ما را پاک نگه مي دارد
انسان هاي بي اندوه به معناي متعالي کلمه
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود
از اين صافي انسان ساز نترس.....!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 19:2 توسط علی |



ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺮﺩ...!
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭی ﺳﺎﺣﻞ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﺩﺯﺩ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩی ﮐﻪ ﺻﻴﺪ ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭی ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺩﺭﻳﺎی ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨد
ﺟﻮﺍنی ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﻗﺎﺗﻞ.
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ، ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ
ﻣﻮجی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﺩﺭﻳﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﻴﺨﻮﺍهی ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺎشی...!



+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 16:15 توسط علی |



روزگاری خواهد رسید ....

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ،

به یاد من ...

ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی !

دلت هوایم را خواهد کرد ... !

به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را ...

به یاد خواهی آورد خنده هایم را ...

به یاد خواهی آورد اشک هایم را ...

به یاد خواهی آورد حرف هایم را ...

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی :

من تو را می خواهم



+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 23:50 توسط علی |



ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ " ﺧﻮﺏ " ﺑﺎﺵ:
ﺁﻧﮑﻬــــ ﻓﻬﻤﯿﺪ ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺁﻧﮑﻬــــ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ،
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺑﯿــــﻬﺎﯾﺖ " ﺗﻨﮓ " ﻣﯽ ﺷﻮﺩ



+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:27 توسط علی |



هیچ وقت دیـوانه وار عــاشق کسی نباش

سعی کن صـــادقانه دوست داشته باشی

تا اگر نــامــــردانه رهایت کرد

تو نــا عـادلانه ویران نشوی . . .



+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 20:41 توسط علی |



یـک ســـــال گــذشــتـــــ ...

بـعــضـیــا دلـشــون شـکـسـتــــــ ..
بـعـضـیــام دل شـکـونــدنــــ ..

خــیـلـیـا عـــاشـق شــدن و خـیـلـیـا تـنـهــــــا..

خــیــلــیــا از بـیــنـمـون رفـتـــنــــ .. 
خــیــلـیــام بـیـنـمـون اومــدنــــ ..

بــعـضـیــا وسـط راه تــنـهـامــون گذاشــتــنـــــ ..
بــعــضــیـام تـا آخــر آخـــرش اومــدنــــ ..

گـــریـــه کــردیــمــــ و خــنــدیــدیــمــــ ..

زنــدگــی بــر خـلــافــــ آرزوهــــامــون گـــذشــــتـــــ ..

آرهــــــ رفــــیــــقـــــــ !..

ســـخــــتــــ گـــذشـــتــــ ! امـــا گــــذشـــتــــــــ ....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 12:24 توسط علی |



دیوار احساس من را

همه …

کوتاه می پندارند

اما چه می دانند

در پس این دیوار کوتاه

زمینش عمق فراوان دارد …



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 23:0 توسط علی |



دلــــم می‌خــــواد یه مـــدتی همـــین‌ جـــور بی‌خیــــال
بـــرای خـــودم زندگــــی کنــــم
فقــــط بـــرای خــــودم 
حتــــی بـــه خــــودم هــــم فـــکر نکــــنم - همیــــن جـــور بـــی‌فکـــر
بــــدون ایــــن‌ کــــه منتــــظر چیــــزی باشــــم 
یـــا منتــــظر کســــی . . .



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 21:39 توسط علی |




رخ به رخ شد
رخ تنهاییم
جفت ِرخت
رِست شد_اس دلم
با
تک خال چشمانت
اسیرت شد
بی بی_ ت شد
شاه سرزمینم ..
شیپور آزاد باش نزنی
استبداد آغوشت را
هیچ سربازی
فتح نخواهد کرد




+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 18:12 توسط فاطی |




من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "

فريدون مشيري



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 23:40 توسط فاطی |



دلگیرم
از دنیآ و روزگآرش
از بی کسی هآ و سکوت هآ!
این منم که اینگونه خسته ام
منی که همیشه خوب بودم و خندآن
منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!
نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!
چون “تو”، “من” نیستی!
پس لطفا قضآوتم نکن...



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 19:46 توسط علی |




آخرین بار ڪه من از تهِ دل خندیدم
علتش پـول نبود

انعڪاسِ جُوڪ هر روز نبود

علتش، چهره‌یِ ژولیده‌یِ یڪ دلقڪ,

یا زمین خوردن یڪ ڪور نبود …

من بهِ « من » خندیدم !

ڪه چو یڪ دلقڪ ِگیج

نقش یڪ خنده به صورت دارم و دلم میـــگرید …!



+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 17:28 توسط فاطی |




 آسمان بارانيست

همگي مي گذرند

چتر دارند به دست تا نبارد باران بر سر و صورتشان

اما .....

من تنها و رها

زير اين سقف سياه 

گام بر مي دارم بي چتر

و به تو مي انديشم !!!!!



+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 0:0 توسط فاطی |




مرا شاعر احساس می خوانند

ببین چه کرده است

چشمهایت

به مادرم گفتم اسپند دود کند

برای امامزاده نذری بگوید

من دل را

به یک نگاه تو دخیل بسته ام

به تخته میزنم

چشم نخورد چشمهایت



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 0:10 توسط فاطی |




About Weblog


سلام
فقط از مطالبی که به دلم میشنه استفاده میکنم
نه حال هوام غمه نه ... .
دنبال مخاطب خاص نوشته هایم نباشید...
هیچ کس خاصیت خاص بودن را ندارد...


___________________________
در پـيش چـشم هـمه
بــراي مـن
دســــت نـيافتني بـودي
حــرفي نـيست....
امــا لااقـل بـي انـصاف!
در پــيش چــشم مـن
بــراي هــمه
دم دسـتي نـباش!

_______________________________


هرزه شدی فکرکردی باکلاسی!!!؟...

واسشون ارزشی نداری وقتی بالباسی.!!!...



Menu

صفحه نخست
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

Recent Posts













Archive


تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
آرشيو

Category


عاشقانه

Author

علی
فاطی

Links

احساس دل
قلب تنها
معراجی ها
hekayat eshgh
mehrabegham
حرف های ناگفته ی ........ !
قصر باران
قرار تبود
نمکستان دو تا خل و چل!
LOVELY GIRL
❤قناری عاشق❤
تاابدغمگینم...
...این وضع منه...
حرف های نا گفته دختری تنها ...نگین2
شاعرانه های لیلی
نایاب ترین دل
انتظار سکوت
خط قرمز روی غم ها
آینه دار سکوت
فرشته ها
حرفهاي دل تنها
تا تولد مرگ(وفا)
تنهام نذارید
مطالب عاشقانه ، عکس ، موزیک ، فتوشاپ
mehdi
Fąтêɱêн
بيصدا فرياد كن...
شب های برفی
پسر تنها
دنیا
تنها(مهتاب)
عاشقانه
یکی مثل خودت
گالري عکس
قالب وبلاگ



استخاره آنلاین با قرآن کریم


کد ساعت فلش


صداياب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس